مثل یک شب بی طپش

امشب حال مرا تو نمیدانی
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند زغم هستی چه به دل دارم...

امشب حال مرا تو نمیدانی

از چشمم غم دل تو نمیخوانی

-----------------------

عکس: اردیبهشت 90

پ.ن: آخرین پست تقدیم به تمام دوستان دنیای مجازی که محبتهایشان بی دریغ بود...

روزهاشون عاشقانه، شبهاشون آرام....

"مثل یک شب بی طپش"

با بهترین آرزوها


comment نظرات ()
دستهایش...
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤

دستهایت کوچک بود.

آرزوهایت بزرگ...

تو خواب عروسک می دیدی

من دفن یک رویا...

 

پ.ن:

نگاه که می کنی
این سطرها بی قرار می شوند
امشب
چشمانت را فراموش کن
شاید بامداد
... گنجشک های عاشق
بر شانه های تو بنشینن
د

________________________

یه روز خیلی ها باید جواب بدن... خیلی زیاد...


comment نظرات ()
این زمستان فراموشت می کنم...
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

این زمستان را با من مدارا کن پاییز سختی داشته ام...

......................

من آنقدر روزهای آمدنت را به انتظار نشسته ام

که چشمهایم خسته اند از رویای نیامدنت

از تو چه پنهان عزیزم

این روزها رویای آمدنت را که

نه!

سخت تر از آن

 یک زمستان را به انتظار نشسته ام

شاید زمستان
چشمهای منتظر
مرا با خود ببرد
از یاد تو...

_________________________

پ.ن:

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
......

 

عکس : دهم دی ماه یک روز زمستانی مثل تمامی روزهای زمستانی که بی قرار  رفتن بود... مثل تمام حال هوای روزهایم.حال و هوای تمام روزهایی را که تنها پاکت سیگارم می داند.

دیگر آمدنت را برای هیچ زمستانی مگذار

من پر از انتظارم.
.........


comment نظرات ()
آدمها...
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥

کوچک که بودم فکر می کردم آدمها چقدر بزرگند ! و ترس برم میداشت
 
بزرگ که شدم دیدم چقدر بعضی آدمها کوچکند و باز ترسیدم . . .


comment نظرات ()
این پست عنوان ندارد...
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱

 

         همیشه همین گونه بوده                   

                                     تو سرد می شدی

                                                    من

                                                           از

                                                                  دهان

                                                                         می افتادم.

----------------------------------------

نمی توانم...! می دانم می دانی..!

 این روزها دنیا از خانه برایش کوچکتر است.

درست مثل من...! مثل تو...!!!

مثل این پست ...

که عنوان ندارد.


comment نظرات ()
بوی خدا
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
روزها خواهند گذشت.

صبور باش

و
حوصله کن

تا خدا راهی نمانده

نمی بینی پشت در چه بوی خدایی می آید!
--------------------------------------------
خدایا ذره ای از بهشت را نمی خواهم، همین که در این جهنم به
 من آنقدر نزدیک میشوی که حتی دستهایم بوی تو را می گیرد
 برایم کافیست.
تو دستم را می گیری و من رهایت نمی کنم...
.... این لذت را از من نگیر.
_________________________________________
خدا خبر نمی کند، با احتیاط ناامید شوید!!!

comment نظرات ()
و خدایی که در این نزدیکیست...
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢

 

گاهی دلم از هر چه آدم است می گیرد...

گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه میخواهد...

 نه به شکل " دوستت دارم"

و یا نه به شکل " بی تو میمیرم "

 ساده شاید 

مثل

" دلتنگ نباش، امیدت به خدا ... فردا روز دیگری ست!

....................................................................................

این روزها روزمرگی هایم را ترجیح  می دهم. بیشتر ترجیم ترجیح دادن است.

گنگ است این بود و نبود.


comment نظرات ()
بغض
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٥


..........................................

بعضی حــرفــــ ها هستــن

که حرف نمی شــن ....

بـُـغض می شـــن !! 

...............................


ابرها تکه تکه جمع می‌شوند
اما آسمان نمی‌بارد،
فقط می‌گیرد،
بغض می‌کند.

........

عادت کردیم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشیم قورت بدهیم حتی بغض های نترکیده رو.

 مثل آسمان زورم به غرور این بغض مردانه نمی رسه،نمی شکنه! فقط می گیرد!

......

نه می شکند و نه تو می آیی.

خوش به حال تو!


comment نظرات ()
بالهایش...
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤

دستانم را بگیر

آسمانت را نشانم ده

دلم عجیب هوایی دارد.

خدایا!

 اینجا بمانم

زمین گیر می شوم

تو که می دانی تنها دل نیست

 بالهایش را هم شکسته ام

نمی بینی...

نای برخاستن هم ندارد.

..................................................................

بارالها! تو خود که می دانی پایانم نزدیک است دستانم را بگیر. من تنها به دستان تو امید دارم. اینجا بمانم زمین گیر می شوم تو که می بینی نام فرشته ای بی بال نوک زبانم نشسته است. دستانم را بگیر تنها آسمانت را نشانم بده. 

 روزی عین این تصاویر را توی خیابون دیدم. تصورش را هم نمی کردم که شاید خودم روزی بال یک فرشته رو بشکنم این روزها تنها چیزی که تسکین! که نه توی فکرم میبره شنیدن این موزیکه.

....................

فرشته آسمون انگار                    خلاصه ست تو دو تا بالت

تو میگی آخرش یکشب                        میان از ماه دنبالت

میان میری نمیمونی                              تو مال آسمونایی


comment نظرات ()
خوابهایم
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠
بیچاره!!!
خوابهایم را می گویم.
پریشان تر از آنند
که به درد دیدن بخورند
در همه شان چشمهای تواست
...
که مرا نگاه نمی کنند
می ترسم از چشمانت
وقتی خالی از من اند.

راستی در خوابهایت...

تو هم به من فکر می کنی
آنقدر که من به تو...
پی نوشت:
...قاصدک، ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.
 همیشه بعد از تمام شدن یک رابطه هرچند تلخ ,حس می کنی قسمتی از وجودت کنده شده و درد می کنه .....

comment نظرات ()
قرار های بی قرار
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥

همه چی آرومه!

 فقط جای این زخمها پیداست...

..............................................................................................

امان از چراغ قرمزهای این شهر که گاهی تمام شان دست به یکی می کنند که قراری بی قرار شود و گاهی چراغ سبز نشان می دهند که دلی بی قرار دلی شود.

 اما تو که خود گفته بودی گاهی قرارها بی قرار می شوند

گله ای نیست...

اما ای کاش خدایا

یادت باشد

جدا نکنی برگ های تقویمم را ...

به گاه رفتن ،بسیار به دنبال این روزهای خوش خواهم گشت ...

دل نوشت:

گاهی باور یه سری مسائل سخته،اینکه قبول کنی هیچ چیزی غیرممکن نیست،با خودت میگی دیگه همه چیز درسته، اما لحظه ای که توی اوجی چنان میخوری زمین که توان برخاستن نمی مونه،خدا در قبال شادی هایی که بهمون میده بزرگترین چیزی که داری رو ازت میگیره،گاهی اون میتونه کسی باشه که باعث شادیت شده و یا ....


comment نظرات ()
حرفهای نگفته
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧

طناب را خواهم بخشید، صندلی را هرگز.

 --------------------------------------------------------------------------------------------

پا نوشت:

صادقانه بگویم حرفهایی دارم برای نگفتن و می دانم تو حرفهای نگفته ام را خوبتر می فهمی.

تنها همین کافیست که بدانی.

هر چه بیشتر انسانها را شناخته ام گرگها را ستایش کرده ام.

  می دانم که تو این را خوبتر می فهمی...

---------------------------------------------------

این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند... 

<<فروغ>>

---------------------------------

پا می شوم دوباره محکم برای تو


comment نظرات ()
برای تو
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠

 

سلام

شاید مرا بشناسی!

اما خطوط چهره ام را به یاد نیاوری!

نمی دانم! شاید هم نشناسی!

شاید در صف همین روزمرّگیها کنارت ایستاده باشم !

و یا پشت چراغ قرمز همین شهر نگاهت کرده باشم !

شاید هم نگاهم کرده باشی !

شاید صدایت زده باشم !و تو نشنیده باشی.

و شاید در خیابان به تو تنه زده باشم !

و نگفته باشم ببخشید آقا.

شاید عاشق ات باشم !

و گفته باشم!

شاید عاشقم باشی !

و نگفته باشی!

شاید هم  متنفر!

شاید همبازی کودکی هایت باشم !

یا همان رفیق رویاهایت! 

و یا نابودگر آرزوهایت !!

شاید همان باشم که هستی !؟

و شاید هیچوقت و هیچ جا و هیچ گاه همان نباشم که حس

 کرده ای.

و تو خوب میدانی در این روزهای پر شاید که زندگی را

می سازم تکه تکه از دست می روم در روز روزش.

و درباره من همین شاید کافی باشد که بدانی این روزها 

 اکسیژن نایاب را به دی اکسیدکربن ناب تبدیل می کنم!

 و خدا شاهد است خیلی قبل ترها هم گفته بودم

 مگر فرقی می کند کجا این اکسیژن را ببلعی و  کدامین

طبیعت را نابود کنی.

... و در این روزهایی که خسته ام و هیچ کس، هیج چیزی و

هیچ حرفی مرا به جایی نمی بندد

عجیب دلم تنهایی می خواهد

و چه سخت است تحمل آن وقتی که بدانی

 این کره خاکی جای دنجی برای تنهایی نیست.

شاید باور کنی

و شاید باور نکنی

در روزهایی که عاشقانه تحمل می کنم

اینهمه آهن پاره و سیمان و سنگ را

نفس نفسش فرسوده می کند مرا بی انتهایی در و دیوارهای  این شهر...!

... نمی دانم شاید همین که  تنها تو بدانی من خسته ام کافی باشد.

پس بگو  دوباره سیب بچیند حوا ... من خسته ام.... بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.

خدایا مگر فرقی می کند کجا این اکسیژن را ببلعی.

                                                                                             ارادتمند شما

برای او که مرا می شناخت اما خطوط چهره ام را به یاد نمی آورد.


comment نظرات ()
کفشهایم
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥

کفشهایش

کفشهایم را که به پا می کنم راهم پیدا می شود.برای ماندنم اصرار نکن.

جاده روبرویم، روان تر از تعارف های آبکی توست.


comment نظرات ()
کابوس
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸

این بار هم می روی
و در هوای بی تویی
من می مانم و بادهای دلتنگی
و همیشه اگر نه گاهی
ابر کوچک گلویی
که می بارد بی تو
با تمام مردانگی

و  تو  می آیی دوباره
این بار انگار از پس قرنها
با چتری بسته
و یک ترنم رگباری
با چشمانی که سالهاست
در برابر چشمانم مرده
و چه کابوس تلخی خواهد بود که دوباره
دلم در چشمهایت جا بماند
و تو در نفسهایم.


comment نظرات ()
بی تو در انتها
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢

نه نمی گویم بمان!
شاید بمانی و ندانی چه کنی با خود و تقدیر؟
اما
در این لحظه های سخت  که تو بی تاب من می روی
تنها..
فقط تنها
به من تکه ای ابر ببخش!
تا که شاید در روزهای دلتنگی ام ببارد
فقط تنها
همین را می خواهم
نمی خواهم بی تو در انتها
تنها قطره ای باشم روی خاک ترک خورده این کویر.


comment نظرات ()
نیادم که بمانم
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۱


تنها به اندازه ی نمباره ای کنارم باش

تمام جاده های جهان را به جست و جوی نگاه تو آمدم!!!

پیاده !

باور نمی کنی؟؟؟

پس این تو ....

این پینه های پای پیاده ی من!

حالا بگو:

در این تراکم تنهایی ،

میهمان بی چراغ نمی خواهی؟

یغما گلرویی


comment نظرات ()
پرسپکتیو عشق
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩

بر تن بوم سفید انتظار
در صفحه تهی از سایه و رنگ
نقاشی کن فاصله را تا سر آن کوه بلند
تا امتداد دورترین نقطه تردید
 با پرتره ای از آن کوچه بن بست
که در انتهای می رسد به یک دل تنگ
و با سایه ای از یک عشق خیالی
که تو خوب آن را در سر می  پرورانی
و در آخر طرحی از یک شعله خاموش
با نیم نگاهی خالی از شور
 که خیره گشته به نقطه ای دور
تا که شاید با این طرح گویا
همه باور کنند 
نیست حتی 
به اندازه یک سر سوزن
میان من و تو احساس.
 نمی دانم چه کسی با من می گفت:

که تو پر از ناب ترین واژه احساسی!؟

حالا تا دیر نشده

 رنگ بزن همه را با همان رنگ دو رنگی
 تا شاید باز باور کند بدبخت رهگذری ساده از آن کوچه بن بست
که تو پر از ناب ترین واژه احساسی!؟ 
 


comment نظرات ()
بوی عیدی
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩

سالی دیگر بر پاشنه عمرمان چرخید.... سال ٨٨ هم تموم شد با همه خوبی ها و بدی هاش، و هر آنچه که با خود داشت. 

 

eyd

امسال سفره هفت سین را به یاد همه دوستانی چیدم که توی این مدت به من لطف داشتن.

به یاد همه اونهایی که من ازشون یاد گرفتم اونهایی که با دست نوشته های پر نوازشون یک حس تازه به من دادند کسانی که با خوندن نوشته هاشون گاهی اشک ریختم و گاهی خندیدم.

و حالا مطمئنم اگه بهار هم نیاد من با داشتن شما عزیزان همیشه هوای دلم بهاری خواهد بود.

از همهتون متشکرم و دوستتون دارم .

و با آرزوی اینکه در سال جدید با یاری هم  و در کنار هم باز هم  منظری زیبا و زندگی خاطره انگیز خلق کنیم.


comment نظرات ()
همیشه بودن در فریاد نیست
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳

 فریادم با سکوتی سرشار از ناگفته ها شانه به شانه شد

امروز آخرین فریادم سکوت بود.

فریاد بی صدا

  سکوت مرگبار نیست.

وقتی

همیشه بودن، در فریاد نباشد.


comment نظرات ()
همه چی آرومه... تو به من دل بستی
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩

بگو این آرامش...
تا ابد پابرجاست
حالا که برق عشق...
توی نگاهت پیداست

دل تنگ است برایت... این را به اندازه n بار بخوان. 


ادامه مطلب...
comment نظرات ()
اگه باورت ندارم
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤

اگه باورت ندارم
توی باورم نذاشتن
دستهایی که نمی خواستن
تو رو هم نفس بدونم
اگه آخر قصه هامون کلاغها
به خونه هاشون نمی رسیدن
حالا می فهمم که بودن دستهایی که
می کشیدن نفس راحت
وقتی می دیدن
هنوز هم ما باید بگردیم
دنبال خونه ای که
واسشون نذاشته بودن
اگه باورت ندارم
واسه اینه که از عشق
افسانه ساختن
تو کتابهامون هم حتی
یک عبور ممنوع گذاشتن
اگه برای تسکین دردهام
تو رو کم داشتم
واسه اینه که بودند
دستهایی که می خواستند
من با درد خود بمیرم

اگه حالا تو اومدی توی سرنوشتم
واسه اینه که من چشمهامو بستم
روی قانونشون پا گذاشتم
تا تو بیای توی سرنوشتم
حالا که زندگی دشمن ما شد 
 روزهای دل مرده غصه من شد
تو منو باورم کن
که اگه قراره بمیرم
من می خوام عاشق بمیرم

 


comment نظرات ()
باز تنها می مانم
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩


جاده برفی را دوست دارم

وقتی  که رد پایت بر زمین نقش می بندد

و من می توانم تا آب شدن برفها

رفتنت را بیشتر نظاره کنم.

http://www.irfreeup.com/images/tme8lhx2nldipyjmi2nn.jpg   

... 

این روزها روی برف ها قدم میزنم

و تنهایی ام بیشتر به چشم می آید

 
زیرا که روی برف هم رد پا تنها میماند.

....

http://www.irfreeup.com/images/ictf16sqnra12kln108.jpg  


comment نظرات ()
حرف آخر
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸

تو می خواستی که من باور کنم

اون حرف آخر
که می مانی تا ابد با این دل من
و من از شوق با تو بودن
همه را کردم چه زود باور
ولی رفتی و از یاد بردی
اون دل سنگی که به دست من سپردی
برای تو که هیچی کم نذاشتم
چرا رفتی؟
مگه من چی کم گذاشتم؟
نمی دونم بعد از این، هنوزم
 میگی باید باور بشه اون حرف آخر
و بعد از اون  همه دل سپردن
می زنی پشت پا به دل سپردت

نه،نمی خوام چیزی بدونم
 که برای با تو بودن از همه حرفها گذشتنم
نه دیگه
دیگه نمی شه باورم اون حرف آخر
تو بگو با من
چرا باید بشه دوباره باورم

اون حرف آخر

http://www.irfreeup.com/images/wtbvkrp0ytwn5j8j8pcn.jpg


comment نظرات ()
حس تردید
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٥

در ترکیب بند واژه هایم

در میان تلاقی فاصله ها

پر احساس ترین واژه تو بودی

حس تردید نیست

ولی

شاید تو جور دیگر بودی


comment نظرات ()
از این بیشتر نپرس از من
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳

...
از این بیشتر نپرس از من

نمی دونم
چی تو رو از یاد من برده
و جای خالیت را چی امروزم دوباره پر کرده
از این بیشتر نپرس از من
...

http://www.irfreeup.com/images/tlxwy7w7xd7qkqkgfs9y.jpg

که فراموشیم یک اجباره!

نمی دونم

این قلب یخیت چی می خواد بدونه

 وقتی که حرفهامم برایش یک تکراره

از این بیشتر مپرس از من

نمی دونم

نمی دونم 

که رفتن هم یک اجباره


comment نظرات ()
هوای دل
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱

http://www.irfreeup.com/images/onm0six2vi9hyj54vd5.gif

باران که می بارد

من

دلم

هوایی می شود

برای آسمان تو...


comment نظرات ()
خدایا بزرگم کن
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۸

خدایا !

نه آنقدر بزرگم که بتوانم ببخشم، نه آنقدر کوچکم که بتوانم نبخشم

خدایا بزرگم کن.

http://upload.doostjoon.com/images/959stjew.jpg

چشمهایم ملتمسانه امیدوار به مهربانی توست ...


comment نظرات ()
برکه
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧

درد من حصار برکه نیست, درد من زیستن با ماهیانی است که حتی فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است...


comment نظرات ()
من گمانم زندگی باید همین باشد.. .
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد...


comment نظرات ()
امروزم را پس بدهید . .
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸

من سکوت می کنم

اینجا در این فصل سرد

پشت این کوچه های بی نشانی

اینجا که مردمش

خنده ی کودکانه ی پاییز را به سخره میگیرند

و عشق را . . .  به بازی 

من از فردا گریزانم

امروزم را پس بدهید . .


 ایرج جنتی عطایی


comment نظرات ()
این روزها فریاد زیر آب می خواهد دلم
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠

 faryad

گلوی  فریاد  مرا  سکوت  دعوت   تو   بود

این روزها فریاد زیر آب می خواهد دلم


comment نظرات ()
تو هم رد شو رهگذر
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩

رفتن در زمانی که تو را آرزو می کردم اصلا شوخی خوبی نبود تو هم رد شو من حرفی ندارم یعنی اینقدر از رفیق و نارفیق کشیده ام که گفتنم نمی آید.

 rahgozar

 


comment نظرات ()
همه چیز با من شروع و با من تمام شد
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠

ما چه زود من و تو شدیم

و حالا می فهمم همه چیز اشتباه است حتی ضمیر ما، و من و تو هیچگاه ما نشدیم حتی در لحظه هایی که ادعای ما بودن می کردیم.

و تو همیشه من بودی و من همیشه من.

پس من ... تو ... او ... ما ... شما ... ایشان ادعایی بیش نبود.

ادعای با هم بودن مان می شود اما وقتی به خودِ خودمان نگاه می کنیم می بینیم در اوجِ با دیگران بودن تنهاییم تنهایی سرنوشت ماست.


comment نظرات ()
چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


comment نظرات ()
Five reverse the meaning
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسید
من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت
روی دیوار و درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه
پنج وارونه به مینو میداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم
بعدها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی
- پنج وارونه چه معنا دارد


comment نظرات ()
به گمانم دوستت دارم آدمک
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥

دیشب ، دلم بدجوری گرفته بود .
دوستان،تنهایم نگذاشتند. همگی دور هم جمع بودند. من بودم، آدمک بود

آدمک، ساکت بود. من، بودم و دلتنگیهایم که در نگاه آدمک معنا می شد. و آدمک می خندید و من بودم که

پر شتاب و بی محاسبه می گفتم :

                                               به گمانم دوستت دارم آدمک


comment نظرات ()
 
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۸

همانا گاو را آفريديم تا انسان احساس نکند خيلی نفهم است و الاغ را آفريديم تا که خوشحال باشد که از انسان خرتر هم هست و موش را تا فکر نکند ترسوست و ميمون را تا هيچ وقت احساس نکند که فقط اوست که بی دليل می خندد و همانا انسان را آفريديم و به او عقل داديم و دستور داديم برود آدم شود و دوهزار سال فکر کرد و آدم نشد و فرشتگان گزارش دادند که از گاو نفهمتر و از الاغ خرتر و از موش ترسوتر است. و بعد از آن همه ميميونها مطمئن شدند  که بی دليل نمی خندند


comment نظرات ()
 
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۳

هجرت استخوان می ترکاند

در گاهواره لرزان چشنها

در شبی سرد بار بسته را

بر دوش می گيريم

می گذريم از برابر هم

با حسرت شرمی را

که سخن باردار گرمايش بود


comment نظرات ()
بيچاره گاوها
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۳

موشها ريشه تک درخت صحرا را می جوند

برای گرسنگی موشها چاره ای بيابيم

پنير فروش آبادی از مرگ گاوها خبر نداشت

او آنقدر صبر کرد تا شيرها ترش شوند

موشها ضيافت امشبشان را چه کنند؟

امشب سالروز مرگ گربه همسايه بود

گربه همسايه را شيرهای ترش پنيرفروش

و يا گوشت فاسد موشها کشت

نجار آبادی تله موش می سازد

او آنقدر خوش باور بود که عمری را سر اين کار تلف کند

موشها در ستونهای کليسا خانه کرده ا ند

مردم آبادی اينجا شبها دعا کرده اند

و روزها نماز خوانده اند

و گاه پشت درهای بسته موشها به جويدن شمع و کتاب مقدس پرداخته اند

امسال باران نمی بارد

مردم آبادی هر چه قدر که بخواهند آسمان بريد است

بيچاره گاوها!!


comment نظرات ()
سايه
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۱
همواره به آسمان چشم می دوزم
تا فقط نور را ببينم
و هرگز به پايين نمی نگرم
تا شاهد سايه ام باشم
اين حکمتی است
که انسان بايد بياموزد.

« جبران خليل جبران »
comment نظرات ()
حرفها
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۱
... و زيباترين حرف، حرفيست كه براي تو نگفته ام.
comment نظرات ()
آسمانی
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۱
آسمانی بودن با صداقت همراست .
آسمانی بودن در رفاقت پيداست.
------------------------------------
می شود همراه و همدل باشيم
می شود هم يار و ياور باشيم
می شود در اوج اميد و صفا
تا نهايت همره هم باشيم

ميشود در اين زمان بی وفا
در ميان آتش و رنج و بلا
دوستانی اسمانی باشيم

وقت طوفان
مرغ طوفان باشيم
دوستانی جاودانی باشيم

آسمانی باشيم
آسمانی
آسمانی
آسمانی باشيم.؟
comment نظرات ()
تک چراغ
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۱
شب سرديست ومن افسرده
راه دوري ايست وپايي خسته
تيرگي هست وچراغي مرده
ميکنم تنها از جاده عبور
دورماندند زمن آدمها
سايه اي ازسر ديوار گذشت
غمي افزود مرا برغمها
فکرتاريکي واين ويراني
بي خبر آمد تا بادل من
قصه ها ساز کند پنهاني
نيست رنگي که بگويد بامن
اندکي صبر سحر نزديک است
هردم اين بانگ برآرم ازدل
واي اين شب چه قدر تاريک است
خنده اي کو که به دل انگيزم
قطره اي کوکه به دريا ريزم
صخره اي کو که به دام آويزم
مثل اين است که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من نيز غمي نمناک است
هردم اين بانگ برآرم ازدل
واي اين شب چه قدر تاريک است
اندکي صبر سحرنزديک است
comment نظرات ()
 
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳

comment نظرات ()
همين!
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳

نمي خوام چيزي بگم!
ولي ۲تا كلمه هست كه بهش خيلي نياز دارم!!

سكوت و ارامش!



comment نظرات ()
به نام او که هميشه هست
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳

به كرم سبز بينديش .بيشتر زندگي اش را روي زمين مي گذراند.
به پرندگان حسد مي ورزد و از سرنوشت و شكل كالبدش خشمگين است.
مي انديشد : من منفور ترينِ موجوداتم .. زشت و كريه و محكوم به خزيدن.
اما يك روز مادر طبيعت از كرم مي خواهد پيله بتد.
كرم يكخ مي خورد… گمان مي كند بايد گور خود را بسازد.
هر چند از زندگي خود تا آن لحظه نا خشنود است به خدا شكوه مي كند:
خدايا درست زماني كه سر انجام به همه چيز عادت كردم انك چيزي را هم
كه دارم از من مي گيري.
خود را نوميدانه در پيله حبس ميكند و منتظر پايان مي ماند.
چند روز بعد در مي يابد كه به پروانه اي زيبا تبديل شده.
مي تواند به آسمان پرواز كند و بسيار تحسين اش كنند.
از معناي زندگي و برنامه هاي خدا شگفت زده است.
“ مكتوب – پائولو كوئليو”

comment نظرات ()
 
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳

دوباره

دوباره ترانه ، دوباره صدا
باز هم قصه ي شاهزاده و گدا

باز هم جوهر و كاغذ
عبور از حلقه آتش
سرود عشق و آزادي
دوباره قصه ي آرش

دوباره تو ، دوباره من
به وقت يافتن اين من
به پيش خلوت شاعر
به پشت كوچه و برزن

دوباره قدبكش اي يار
باز هم سر بده آواز
بخون از قصه ي آغاز
به لطف زخمه اين ساز

بخون از سايه ي بي سر
بر اين ميخانه بي در
به سان هق هق و گريه
بخون از نرگس پرپر

*
دوباره گفتن ، دوباره نوشتن و دوباره خواندن ، همه ي لحظاتم را در بر گرفته است .


comment نظرات ()
بوی عيدی
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٧
« بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو
بوي ياس جانماز ترمه ي مادر بزرگ

با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم * »

آخ كه چقدر نوروز خوب است . با نوروز ميتوان سبك شد و پرواز كرد . پروازي به وسعت ديروز و هنوز .
روز به روز نوروز وقت ترانه است . ميتوان بي وقفه ترانه گفت و شعر نوشت . نوروز ترانه باران است .
اميدوارم سالي آفتابي و مهتابي پيش رو داشته باشيد . و امسال بتوانيم قد بكشيم و به آفتاب برسيم .

* بخشي از ترانه ي كودكانه از شهيار قنبري . كه با موسيقي اسفنديار منفردزاده و صداي جادويي فرهاد اجرا شد و به هميشه ي ترانه پيوست .

comment نظرات ()
با تو
نويسنده : یکی مثل هیچ کس... - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٧
اگر تنها تر از تنها باشم باز هم خدا هست
comment نظرات ()